یا درس نمیخونن یا وقتی میخوان بخونن باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد که شب امتحانه...
یه کم که درس خوندن یه موردی پیش میاد و بهش خیره میشن و به یه چیزی فکر میکنن بعد انگار که درس خوندن میرن و استراحت میکنن و بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرن میشینن و فکر میکنن .وقتی که فکر کردنشون تموم شد کتاب رو ورق میزنن و یه کم براندازش میکنن و وزنش میکنن .استخاره میکنن و برای خودشون تقسیمش میکنن. میگن تا ساعت فلان اینقدر میخونم و تا ساعت فلان اینقدر بعد حین تقسیم کردن
و برنامه ریزی درسی حسشون تموم میشه و یک ساعت دیگه هم استراحت میکنن . دلشون میخواد بیخیال کتاب و درس و امتحان بشن ولی بخاطر امتحان فردا هم که شده دوباره کتاب رو بر میدارن
و ورق میزنن و حینش به کتاب و جزوه و استاد بد و بیراه میگن.
ایندفعه یه چیزایی رو یاد میگیرن و فکر میکنن خیلی یاد
گرفتن . فرداش که میرن سر جلسه میبینن دوستاشون از سولایی حرف میزنن و جواب میدن که تا حالا تو خوابشم ندیده. عصبانی میشه و همون چیزی رو هم که خونده یادش میره
نظرات شما عزیزان: